• 4 روز پیش

  • 0

  • 03:35
توضیحات
صدایی مرموز با من سخن می‌گوید.من راه می‌روم،او «بنشین» می‌گوید؛گاهی آرام،گاهی با تشر.هیچ رحمی هم در کارش نیست.دوباره جایی سبز شده‌ام،با کسی که نمی‌شناسم؛قرار دیوانگی گذاشته‌ام.در کافه‌ای شبیه خانه‌ی مادربزرگ‌ها،خلوت،اما دنج.همه‌ی میزهای کناری خالی‌ستجز یکی، آن گوشه،کنار پنجره.آنجا دختری نشستهبا چشم‌هایی که بلند سخن می‌گویند.حدس می‌زنم آبی‌ست.در محفل‌های کوچک،برای رنگین کردن شیشه‌هاتنها حضور یک دختر کافی‌ست؛اگر او یک مهرماهی‌ست.دلم کمی شور می‌زند.کاش اصلاً بگوید نمی‌آید.مرا از دور دیدهو فکر می‌کند رنگ موهای من به کتانی‌های او نمی‌آید.یا از دخترِ چشم‌آبیِ ما خوشش نمی‌آید.دامن دخترمژده‌ی آمدن فصل تازه را می‌دهد.اسمت چیست؟تمرینی‌ستبرای تمام زندگی.نگاه‌های زیرچشمی؛شیطنتی کودکانهیا گناهی نابالغانه؟کاش بی‌مقدمه بگویدمنتظر کیست،یا خانه‌اش خیلی دور است.«به تو مربوط نیست.»با خود زیر لب می‌گویم.برای بوییدن گلنیازی به چیدن نیست.یک قهوه مهمان من؛لوبیای سحرآمیز من.رازِ آبی بودن گلتمام داستان است.عشقدر همین قدم‌های کوچکِ بی‌جهت است.این را آرام می‌گوید.

با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads