محسن قاسمی نویسنده تاکسی نامه که در حال حاضر به رانندگی در جزیره کیش اشتغال دارد ، ماجراهای شیرینی که برایش در هنگام کار پیش آمده را در ده داستان کوتاه اینگونه بیان می کند .
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
11:52
715
9 سال پیش
11:52
ماجراهای دایی کمال « میانجیگری »
574
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
18:39
574
9 سال پیش
18:39
ماجراهای دایی کمال « پروانه کسب »
460
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
14:18
460
9 سال پیش
14:18
ماجراهای دایی کمال « انجمن خانه و مدرسه »
419
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
14:01
419
9 سال پیش
14:01
ماجراهای دایی کمال « همسایه جدید »
370
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
10:46
370
9 سال پیش
10:46
ماجراهای دایی کمال « همسایه جدید »
356
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
10:46
356
9 سال پیش
10:46
ماجراهای دایی کمال « مهمان »
370
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...
09:52
370
9 سال پیش
09:52
خاطرات دایی کمال « کنگره شعر »
474
9 سال پیش
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی دا...
اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی...