توضیحات
یکی روز شاه جهان سوی کوهگذر کرد با چند کس همگروهپدید آمد از دور چیزی درازسیه رنگ و تیره تن و تیز تازدو چشم از بر سر چو دو چشمه خونز دود دهانش جهان تیرهگوننگه کرد هوشنگ باهوش و سنگگرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگبه زور کیانی رهانید دستجهانسوز مار از جهانجوی رستبر آمد به سنگ گران سنگ خردهمان و همین سنگ بشکست خردفروغی پدید آمد از هر دو سنگدل سنگ گشت از فروغ آذرنگنشد مار کشته ولیکن ز رازاز ان طبع سنگ آتش آمد فرازهرآنکس که بر سنگ آهن زدیاز او روشنایی پدید آمدیجهاندار پیش جهان آفریننیایش همی کرد و خواند آفرینکه او را فروغی چنین هدیه دادهمین آتش آنگاه قبله نهادبگفتا فروغی است این ایزدیپرستید باید اگر بخردیشب آمد بر افروخت آتش چو کوههمان شاه در گرد او با گروهیکی جشن کرد آن شب و باده خْوَردسده نام آن جشن فرخنده کردز هوشنگ ماند این سده یادگاربسی باد چون او دگر شهریارکز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی از او یاد کردلینک های پادکستپادکست شعر و ادب فارسی : پادکست بوطیقا - قسمت سی و نهم پادکستی برای طنز، هزل و هجو در شعر فارسی : لنترونیشبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقاحمایت مالی از پادکست: دارمتتماس : BoutighaPodcast@Gmail.com Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.