تولدی که قرار بود جبرانِ سالها فاصله باشد، برای من فقط یادآور یک حقیقت تلخ بود؛ بعضی رابطهها خیلی قبلتر از آنکه تمام شوند، از درون مردهاند.
در این قسمت از شبی میگویم که فهمیدم دیگر هیچ احساسی بین ما باقی نمانده است. از کشف دروغهایی که سالها پنهان شده بودند، سرنخهایی که یکییکی کنار هم قرار گرفتند، و تصویری که آرامآرام از مردی که به او اعتماد داشتم فرو ریخت.
هرچه بیشتر جستوجو کردم، بیشتر فهمیدم همهچیز با دقت پنهان شده بود؛ آنقدر تمیز که سالها هیچچیز به چشم نمیآمد.
و وقتی تمام تکههای پازل کنار هم قرار گرفتند، فقط یک تصمیم باقی مانده بود؛ پایان دادن به زندگیای که دیگر حقیقتی در آن وجود نداشت.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است