غزلیات حافظ - غزل 57
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بُگذرد ز سرِ جرمِ من که او
گر چه پریوش است ولیکن فرشتهخوست
چندان گریستیم که هر کس که برگذشت
در اشکِ ما چو دید روان گفت «کاین چه جوست؟»
سرها چو گوی در سر کوی تو باختیم
واقف نشد کسی که چه کوی است و این چه گوست
بی گفت و گوی زلفِ تو دل را همی کشد
با زلف دلکَش تو که را روی گفت و گوست؟
هیچ است آن دهان که نبینم از او نشان
مویی ست آن میان و ندانیم آن چه موست
عمریست تا ز زلفِ تو بویی شنیدهام
زان بوی در مشامِ دلِ من هنوز بوست
دارم عجب ز نقشِ خیالش که چون نرفت
از دیدهام که دَم به دَمش کار شُست و شوست
حافظ بد است حالِ پریشانِ تو، ولی
بر بویِ زلفِ دوست پریشانیَت نکوست
با صدای : صفیه اصلانی (صفا)
https://instagram.com/safa_aslani
انتشار:
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است